
دیر زمانیست که ندیدمت .........،نه شب و نه صبح نه در تاریکی ام و نه در تابناکی ام .
دیر زمانیست که از من ربوده ای .......نفسی ،حسی و حتی زبانی برای گلایه .
امروز می خواهم دوباره روی آن صندلی چوبی بنشینم و بغض کنم ،برای خودم برای دلم و برای ....
امروز می خواهم دوباره از پشت پنجره نگاهت کنم و تو مرا نبینی نه مرا نه چشمانم و نه بغض خموشم را .
ای کاش باران ببارد تا من دوباره پاک شوم .خدایا مرا ببخش

دلم برای صدایت تنگ بود.
دیشب باران بارید ...
تمام دریاهای دنیا
بدرقه باران وجود تو
بدون تو به باران هم به دریاهم دیگر نیازی ...عشقی ندارم..












